تبليغاتX
غروب نگاه
  غروب نگاه

 

دوشنبه چهارم آبان 1388

 

چشمم از خط و خال  پر می شد

روحم از عشق و حال پر می شد

تـا نـصـیـحـت شـنـودم از نــاصح

گوشم از قیل و قال پر می شد

مانده بودم میان مهـر و جنـون

حالم از اشتغـال پــر مــی شـد

در هیاهــوی مانـدن و رفـتــن

واژه ها از سئوال پر مـی شد

در تصنــع غریــق بـحـــر عــروض

شعرم از هر مثال پر می شد

بــا هــزاران رفـیــق افــســرده

روحم از اختـــلال پــر  می شد

در خلال و پس از غذا خــــوردن

دستــهــا از خـــلال پر می شد

در  زمان  وصـــال  یــار  عـزیــز

ثانیه مثل ســـال  پر  می شد

کله ام سبز و سرخ عقل و زبان

جنگـلـم از نـهــال پــر  می شد

خود کشی کرد دسته ای دلفین

بحر  احمر  ز  وال پر می شد

صبــر بــــایــد بـــرای ویـرایــش

جمله ها از مجال پر می شد

در  بـــرابر  که  آیــنــــه  افــتـــاد

صورت از پیس و گال پر می شد

گویی از بخت بد شدم عقــرب

بختم از رمل و فال پر می شد

تا  انرژی  ز  نسبیـت  پر  شد

نسبت از احتمال پر می شد

تا که قامت ببست دختر سرو

قدٌم از قاف و دال پر می شد

شرم بود و چهره ای گــلگــون

منش از استحال پر می شد

لعل شیرین و بوسه ای و کنار

آرزوی مــحــال پـــر  می شد

اشعری را نبود فـرصــت مـهـر

ورنه از اعتــدال پــر می شد

در سحرگاه گوش گلـدستــه

از صـدای بــلال پــر می شد

عصر خونین میان دشت عطش

خیمه از اشتعـال پر می شـد

جام عالم به خواستگاه حرم

در کــف لایــزال پــر می شـد

آنطرف تر ددان خوار و سخیف

بین دشت و طلال پر می شد

در میان پـــلیــدی و زشــتــی

نیـزه هـا از جمــال پــر می شد

بدر سیمای ساقی عطشــان

از جمـــال هــلال پــر می شد

باغ جنـت ز گــل رخــان شریف

بـــاغ بـــرزخ ز آل پـر مـی شـد

پیش چشمان جـن و انس وملک

قـتـلـگه از قــتــال پـر می شــد

روی نــی بــا نیایــش و قـــرآن

سینه از ابتـهــال پــر مـی شد

وای وای از جفای روز عطش

عالمــی از مــلال پر می شد

ناگهـان چــــون پریـــدم از رویــا

چشمه ها از زلال پر می شد

شاعر حامد بنگری - تهران شهریور ۸۸

 

 
 

حامد بنگری

در این وبلاگ قصد دارم مطالبی راجع به ادبیات و شعر در حد بضاعت اندک خود بیان نمایم امید دارم مورد قبول مخاطبان محترم واقع شود - حامد بنگری
hb.bengari@gmail.com

 

مطالب اخير

 


 
Blog Skin